حالم از اين دنيا از اين آدما بهم مى خوره كجاى اين دنيا اين زندگى قشنگه؟چرا هيچ كس زشتياشو نمى بينه؟چرا هيچ كس اين همه دروغ و فريب اين همه نيرنگ را درك نمى كنه؟مى دونم همه باورش دارند اما قبول نمى كنند مى دونم همه خيانت را مى فهمند اما بازم بهم خيانت مى كنند دنياى عجيب و غريبى است و در عين حال نفرت انگيز دنيايى كه از روزى كه پا به درونش گذاشتم سر ناسازگارى با من داشت دلم مى خواست يارى داشته باشم اما چه كنم كه همه دشمنند مى دونى هر روز اين جمله رو مى شنوم دوستت دارم اما باورش ندارم چرا؟خب معلومه چون دروغه چون هيچ كس معنيشو نمى دونه اما مى دونى چرا عاشق تو شدم؟چون تنها كسى بودى كه به من نگفتى دوستت دارم چون به من راست گفتى اين خيلى برام قشنگ تر بود به پاك بودنت ايمان آوردم و خوشحال شدم كه معنى دوست داشتنو مى فهمى با اينكه گفتى نمى دونم
دلم مى خواست يه نفرو جايگزين تو كنم اما نشد همه بهم مى گفتن من پشتت هستم اما از پشت خنجر مى زدن من گداى محبت نبودم اما تشنه ى محبت تو بودم چه فايده كه....ّ!
اما بازم خدارو شكر كه تا حالا نتونستم كسى رو توى قلبم راه بدم اوايل فكر مى كردم كه تو لياقت عشق منو ندارى چون گفتى دوستم ندارى مى خواستم قلبمو به كس ديگه اى بدم اما حالا مى فهمم تو فقط ساكن قلبم هستى و تا ابد مى مونى حالا مى فهمم كه جمله اى كه تو گفتى مى ارزيد به همه ى اين دوستت دارما
حالا مى تونم قسم بخورم كه حرمت اين جمله خيلى بيشتر از گفتن دوستت دارمه

با نظرات قشنگتون به زیبا شدن این وب کمک کنین منتظریم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:53  توسط مهران و الهام
|
آن كه مى بينى آسمان نيست پس به بالاها نگاه نكن آسمان همين جا روى زمين است پس خيلى دور هم نرو مى دانم كه براى تو سخت است كه پيدايش كنى پس خودت را خسته هم نكن راحتت كنم آسمان اينجاست پشت پلك هاى باران زده ى من و حالا اين تو نيستى كه نگاهش مى كنى اين آسمان است كه ترا از چشم من مى بيند آسمانى كه يك روز آفتابى باشد و يك روز بارانى يك روز آبى و يك روز خاكسترى آسمانى كه هر روز رنگ عوض كند كه آسمان نيست آسمانى كه نه به ستاره اش وفا كند نه به ماه و خورشيدش آسمانى كه كبوتر و باز را با هم در خود جاى بدهد كه آسمان نيست پس به بالاها نگاه نكن روبه روى من بايست و لحظه اى چشمان مهربانت را به چشمان من هديه كن تا چشم هايم به تو بگويند آسمان دل من است كه همين حالا به حرمت لحظه هاى اين ماه عزيز قسم مى خورد كه گلايه ها را به باد بسپارد آسمان دل من است كه هميشه يك رنگ است نه آبى نه خاكسترى بلكه به رنگ عشق به رنگ تو و حالا مرد ترانه و احساس تنها يك چيز را از ياد مبر كه چتر من باز باشد يا بسته آسمان دلم بى تو هميشه ابرى است...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:57  توسط مهران و الهام
|
انگار كه نفرين شده ام به چه گناهى نمى دانم سرنوشت بازى ها دارد با دل خسته من اسير نفس او شدم و چه آسان تحقيرم مى كند سردرد امانم نمى دهد چشمانم به سياهى مى رود همه جا تاريك است خنديدن را از ياد برده ام شادى با من غريبه است و چه دور مى بينمش دلم عجيب سنگين است حال مى توان گريست يا نه؟صداى سكوت كه ميايد ومن تنها نشسته ام با بغضى در سينه ام توان شكستنش را ندارم شايد هم نمى خواهم بشكنمش ظلمت شب است كه بر خانه ام حكم فرماست كورسوى اميد مى بينم يا كه شايد توهمى بيش نيست دنيا با من چه غريبه است و شب سهم من است از تمام روشنايى ها!
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 12:4  توسط مهران و الهام
|
آه...اى دنياى پست كه چه كردى با من آه اى دنياى بى مرام و نامرد كه چه ناسازگارى با من داشتى از همان روزى كه قدم به دنياى عاشقى گذاشتم چطور انتقام اين همه اشك و آه،گريه و زارى،درد وناله را از تو بگيرم؟چه گناهى كردم كه تنهايى نصيبم شد؟عشق...؟نه عشق گناه نيست نعمتى است كه نصيب هركسى نمى شود من هم بى نصيب نماندم آرى...!ولى چه شد؟سرانجام عشقم سياهى بود...!
حالا تنها در نيمه راه جاده اى غريب نشسته ام تا بلكه رهگذرى تا پايان راه ياريم كند اما همه برايم غريبه اند شايد هم من برايشان غريبه ام شايد دردم را نمى فهمند حتى براى او هم غريبه ام غريبه اى كه برايش آشناى ديروز بود و شايد فراموش شده ى فردا شود...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 10:40  توسط مهران و الهام
|
آه...اى دنياى پست كه چه كردى با من آه اى دنياى بى مرام و نامرد كه چه ناسازگارى با من داشتى از همان روزى كه قدم به دنياى عاشقى گذاشتم چطور انتقام اين همه اشك و آه،گريه و زارى،درد وناله را از تو بگيرم؟چه گناهى كردم كه تنهايى نصيبم شد؟عشق...؟نه عشق گناه نيست نعمتى است كه نصيب هركسى نمى شود من هم بى نصيب نماندم آرى...!ولى چه شد؟سرانجام عشقم سياهى بود...!
حالا تنها در نيمه راه جاده اى غريب نشسته ام تا بلكه رهگذرى تا پايان راه ياريم كند اما همه برايم غريبه اند شايد هم من برايشان غريبه ام شايد دردم را نمى فهمند حتى براى او هم غريبه ام غريبه اى كه برايش آشناى ديروز بود و شايد فراموش شده ى فردا شود...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:30  توسط مهران و الهام
|
آه...اى دنياى پست كه چه كردى با من آه اى دنياى بى مرام و نامرد كه چه ناسازگارى با من داشتى از همان روزى كه قدم به دنياى عاشقى گذاشتم چطور انتقام اين همه اشك و آه،گريه و زارى،درد وناله را از تو بگيرم؟چه گناهى كردم كه تنهايى نصيبم شد؟عشق...؟نه عشق گناه نيست نعمتى است كه نصيب هركسى نمى شود من هم بى نصيب نماندم آرى...!ولى چه شد؟سرانجام عشقم سياهى بود...!
حالا تنها در نيمه راه جاده اى غريب نشسته ام تا بلكه رهگذرى تا پايان راه ياريم كند اما همه برايم غريبه اند شايد هم من برايشان غريبه ام شايد دردم را نمى فهمند حتى براى او هم غريبه ام غريبه اى كه برايش آشناى ديروز بود و شايد فراموش شده ى فردا شود...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:55  توسط مهران و الهام
|
نمى دانم به تو چه بگويم؟بگويم بى معرفتى...نامردى....اما نه نى توانم به تو نازك تر از گل بگويم اما بى معرقتى چرا كه من را از دنياى خودم بيرون كشيدى و گفتى با تو مى مانم بزرگ شدم به اميد اينكه ياريم كنى اما تو در اين دنيايى كه برايم غريب بود رهايم كردى و به سوى بلندى ها پرواز كردى دلم مى خواست در پرواز ياريم كنى اما تو رسم پرواز را هم به من ياد ندادى و من ماندم و تماشاى پرستوهايى كه كوچ مى كنند به اميد آنكه شايد ترا بین آن ها بيابم زمانه فرصت تماشاى پرستوها را هم از من گرفت و من را در كنج قفس زندانى كرد من ماندم و غم و غصه كه اگر تو بازگردى آن وقت من نيستم چاره اى جز تحمل دردهايم را ندارم مجبورم به دنيا لبخند بزنم لبخندى تلخ تا مرا به ديوانه خطاب نكنند چرا كه در اين دنيايى كه گفتى در آن قدم بگذارم هركس كه عاشق و مجنون باشد را ديوانه خطاب مى كنند آه خدايا...!درست است براى همين است كه مى گويند مجنون
من هم مجنون هستم و مجنون مى مانم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:2  توسط مهران و الهام
|
آه...اى دنياى پست كه چه كردى با من آه اى دنياى بى مرام و نامرد كه چه ناسازگارى با من داشتى از همان روزى كه قدم به دنياى عاشقى گذاشتم چطور انتقام اين همه اشك و آه،گريه و زارى،درد وناله را از تو بگيرم؟چه گناهى كردم كه تنهايى نصيبم شد؟عشق...؟نه عشق گناه نيست نعمتى است كه نصيب هركسى نمى شود من هم بى نصيب نماندم آرى...!ولى چه شد؟سرانجام عشقم سياهى بود...!
حالا تنها در نيمه راه جاده اى غريب نشسته ام تا بلكه رهگذرى تا پايان راه ياريم كند اما همه برايم غريبه اند شايد هم من برايشان غريبه ام شايد دردم را نمى فهمند حتى براى او هم غريبه ام غريبه اى كه برايش آشناى ديروز بود و شايد فراموش شده ى فردا شود...
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 7:3  توسط مهران و الهام
|
تقديم به بهترينم به بهانه ى بودنم براى زندگى به طلوع دوباره ام افسوس...
چه زود رفتى و به تماشاى غروبم نشستى چك چك آب شدنم را نظاره كردى اما دريغ از دستى كه از سوى تو براى نجاتم بيابد و شعله اى را كه به پا كردى خاموش كند
نمى دانم چرا تركم كردى به چه گناهى در قفس تنهايى محبوس شدم غرورم را شكستم تا به تو بگويم دوستت دارم به اميد آنكه قلبم را پذيرا باشى اما رويايى بيش نبود و من ماندم و قلبى شكسته و غرورى به پا افتاده اما مى گويم عيبى ندارد فداى لبخند قشنگى كه به هنگام شكستنش زدى
و اما اى مرد روياهاى من!
اين را بدان بغض خاطرم در لحظه ها به ياد تو مى زند و تا ابد منتظر مى مانم كه به سويم بيايى و رويايم را به واقعيت بپيوندى و سايه بان عشقم باشى
كنار پنجره مى روم باد به صورتم سيلى مى زند فقط به خاطر اينكه از پشت پنجره او را مى نگرم پشت به من ايستاده و منتظر است من هم منتظرم او منتظر آن است كه يارش بيايد و بعد از ديدنش برود من هم منتظرم تا يارم به عقب نگاه كند و من را ببيند
او رفت اما من را منتظر گذاشت حالا بعد از اين همه مدت هنوز كنار پنجره مى روم او ديگر نيست اما به اين اميد كه هوايى را تنفس مى كنم كه او در آن نفس مى كشد نسيم مى وزد ولى ديگر سيلى نمى زند بلكه بوى زلف يار را به ارمغان مى آورد و من آن را با تمام وجود در سينه حبس مى كنم ياد آن كوچه مى افتم كوچه اى كه روز اول در آن زمستان سخت حضور عشق را احساس كردم به چشمان منتظرش نگاه كردم به من لبخند زد و موج حرارت را در وجودم يافتم تحمل اينكه بخواهم از آن كوچه بگذرم برايم سخت است...
من اين شهر شلوغ و غربت زده رو نمى خواهم با پرنده ها و درخت ها بيگانه شده ام دلم براى تو اى عزيزم تنگ شده مدام به نبودنت فكر مى كنم مزه تنهايى تمام وجودمو گرفته ديگر نمى دانم شادى چه طعمى دارد
حال در كنار پنجره ايستاده ام باران غريبانه مى بارد مانند آسمان چشمان من كه ابرى است و اشك ها معصومانه روى گونه مى ريزند زير لب آوازى را زمزمه مى كنم آوازى كه معنايش را نمى دانستم اما فهميدم آن آواز غربت و تنهايى بود...
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:3  توسط مهران و الهام
|
پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم وگفتم او فقط اسیر من است
تنها دقا یقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعود قرار تغییر کرده است
خندید به سادگی ام اینه گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگو
گفت خوابی او سال ها دیر کرده است
در اینه به خود نگاه می کنم
اه عشق او عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت که اینه منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 23:17  توسط مهران و الهام
|